درووود!

ادامه نقد و بررسی رو می تونین تو ادامه مطلب مشاهده کنین.

آممم گمونم زیاد خوب در نیومده باشه با نقدتون تکمیلش کنین:-) 


تو نقد قبلی راجع بهترین و بدترین اثر در مجموعه قهرمانان المپ صحبت کردیم، گرچه اینا نظرات من بودن و مطمئنا همه جلد های این مجموعه زیبایی خاص خودشون رو دارن. 

حالا اینبار می خوام راجع پنجگانه پرسی جکسون بحث کنیم. این مجموعه شاید جز مهم ترین تحولاتی بود که تو زندگی نویسندش ایجاد کرد، درسته ریک با این مجموعه معروف شد و اکثریت با این مجموعه اونو می شناسن. 

این مجموعه یه جورایی علاوه بر این که داستان جذابی داشت به زبون اول شخص نوشته شده بود که این مسئله همون طور که قبلا گفته بودم خیلی تاثیر می زاره. 

حالا می خوام به نقد جلد های برتر این مجموعه بپردازم. 

جلد اول دزد آذرخش:‌ این جلد شاید محبوب ترین جلد باشه چون هیجانش نسبتا زیاد بود، من که به شخصه وقتی اولاش داشتم می خوندم مجذوبش شدم و روزی چهار الی پنج ساعت واسه خوندش وقت می زاشتم! داستان با جمله جالبی شروع شد که هر کس اول می خوندش متوجه منظور پرسی نمی شد.

« ببینید من نمی خواستم یه دورگه باشم.» خب این سوال واسه هممون پیش اومد که منظورش از دورگه چیه؟ واسه همین بیشتر خوندیم تا بتونیم بفهمیم قضیه چیه. داستان مثل بیشتر داستانای دیگه از یه زندگی عادی شروع شد، البته منظورم اون عادی که شما فکر می کنید نیس، اساسا زندگی پرسی عادی نبود اما چون تو دنیای واقعی قرار داشت میشه گفت یه زندگی عادی، و بعد ما شاهد تحولات عجیب تو داستان میشیم: برخورد پرسی با اولین هیولا ینی خانم دادز و بعد معرفی پرسی به عنوان یه نیمه خدا و پسر پوسایدون!

قسمت قشنگ این جلد ورود پرسی به یه کمپ بود که فضای جدیدی رو برای خواننده درست می کرد. راستش کمپ فضای جالبی رو داره این که همه با هم همکاری می کنن، فضای دوستانه بیشتر توش دیده میشه و کارای همگانی توش زیاده.

خب اگه بخوایم به نقد همه برسیم باید توضیحاتمو خلاصه ترش کنم. دزد آذرخش از نظر محتوایی خیلی خوب و طرز آشنا سازیش با یه دنیای عجیب و تازه عالی به نظر می رسید، ما تو این جلد شاهد یه خیانت هستیم که البته لوک منظورم هست، واسه همون مشتاق میشیم که جلد بعدو بخونیم و ببینیم سرنوشت این دورگه ها چی میشه. 

جلد چهارم نبرد لابیرنت: 

این جلد از مجموعه هم به نظرم خیلی خوب و قشنگ بود. داستان از مدرسه ی پرسی شروع شد که ما رو با کِلی و دوستای بی ریخت دیگش آشنا کرد. همون موجوداتی که تو ناحیه پا ناقص الخلقه بودن!  و تو خانه هادس هم افتادن به جون پرسی و آنابث!

خب طبق معمول وقتی پرسی پاشو می زاره تو کمپ دردسرا شروع میشن. ما شاهد ورود یه شخص جدید به نام کیونتاس هستیم. زیاد وارد قضیش نمیشم اما در واقع هیچ کس فکرشم نمی کرد که این آقا کیونتاس دایدالوس معروف باشه. کسی که  بلد بود چه طوری میشه تو لابیرنت سفر کرد بدون اینکه خل و چل بشی. آخه شاه مینوس یه جورایی با وارد کردن ترس شدید به آدما اونا رو تا مرز دیوونگی می برد. 

از اتفاقات جالب این جلد کلاریس بود که به کریس رودریگرز نیمه دیوانه شده تو لابیرنت داشت کمک می کرد و به همین منظور با یکی از دختران آفرودایت دوست شد ینی سلینا بیوریگارد.

نمی دونم این نظر منه ولی قسمت زنده شدن کرونوس یه جورایی شبیه جام آتش هری پاتر بود. لرد ولدمورت هم یه جورایی این طوری قدرتشو پس گرفت ، اما فرقش این بود که تو هری پاتر یه کم چندش تر بود، مثلا قطع شدن دست دم باریک، خون هری پاتر و...

اما اعلام وفاداری ایتان ناکامورا واسه کرونوس کافی بود. اون به طرز وحشتناکی زنده شد، اما چرا میگم وحشتناک؟ چون بدن لوک رو تسخیر کرده بود. این قسمت از ماجرا خیلی غم انگیز بود. قسمتی که مربوط به پیشگویی دلفی برای آنابث بود. عشقی را از دست می دهی که از مرگ هم بدتر است. در واقع آنابث اینو به پرسی نگفته بود، اما بعد ها گفت. اینکه لوک اومده بود پیشش تا کمکش کنه. خب اگه آنابث کمکش می کرد شاید خیلی از این ماجراها پیش نمیومد و لوک هم نمی مرد.  

قسمت رفتن به جزیره اوجیجیا هم جالب بود. تا چند وقت پیش هیچ کس فکرشو نمی کرد که یه جورایی دوباره کالیپسو وارد داستان بشه. خب بهتره زیاد توضیح ندم تا به قسمت بعدی هم برسیم.

و اما....جلد پنجم آخرین المپی که من عاشق این جلدم. به نظرم قشنگ ترینش همین بود. 

داستان اول با یه قسمت خنده دار شروع شد ولی بعد غم انگیز شد. منظورم از خنده دارش پرسی و ریچل هستن. در واقع ریچل از پرسی خوشش می اومد...اما پرسی چی؟ اون فکر می کرد ارتباط برقرار کردن و حرف زدن با ریچل خیلی راحت تر از آنابثه، البته یه جورایی هم حق داشت. آنابث یه جورایی مغروره و چون فکر می کنه باهوشه باید دیگرانم به اندازه اون بدونن! خب این اوضاع رو واسه پرسی سخت می کرد. اما ماجرا اونجورام جدی نبود. درست وسط یه روز آفتابی بیکندروف سر می رسه و پرسی رو به یه ماموریت می بره.

بیکندروف تو کشتی آندرومیدا میمیره و یه اندوه رو واسه دوستاش به جا می زاره. قسمت قشنگ این جلد جمع شدن بچه های کمپ و دفاع از شهرشونه با رهبری پرسی. ما تو این جلد با داستان زندگی لوک آشنا میشیم و این که سرگذشتش چی بوده، در گیری ها و جنگ های مختلف هیجان داستان رو چند برابر می کنه.

از طرفی پیشنهاد نیکو روی پرسی اثر گذار میشه و اون باهاش تا دنیای زیرین میره، اما نیکو به جای بردن پرسی به استیکس پیش پدرش میبره، اما نمی دونه که هیدیز سر قولش پای بند نیس واسه همین پرسی زندانی میشه. 

و اما پیشگویی بزرگ....به مدت بیش  از نیم قرن این پیشگویی خدایان رو درگیر کرده بود، اما در آخر چی شد؟ چهار سال تلاش پرسی واسه زنده بودن و رسیدن به پیشگویی آخر چی شد؟ پیشگویی واسه پرسی فقط دادن یه خنجر ساده به لوک بود و واسه لوک یه مرگ دردناک. تمام این اتفاقایی که واسه پرسی افتاد فقط واسه دادن یه خنجر بود!

ولی آخر داستان عجیب تموم شد. ریچل میزبان روح دلفی شد و یه پیشگویی بلغور کرد...آره دوباره! دوباره دردسرا شروع شد. پیشگویی هفت.

خب وقتی من کتابو خوندم گفتم دیگه پرسی تموم شد چون این پیشگویی قبلیه چندین سال طول کشیده واسه همین فکرشم نمی کردم پیشگویی هفت به این زودی رخ بده!

گمونم زیاد نقد خوبی نشد اما شما با نقدای قشنگتون ما رو بهره مند کنین:-)  

تا درووودی دیگر بدروووود!